نسک

اگر عمر دوباره می یافتم، به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. (گابریل گارسیا مارکز)

زندگی آیینه ی اندیشه هاست

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

هر از گاهی از نمک دان سفره ی شاعران ذرّه ای برمی دارم، نمی دانم اگر در کنارم باشند این اجازه را می دهند یا خیر؟! اما می دانم از چرخش در روح و اندیشه ی شما دوباره جان می گیرند و امید که آشنایی با آنان فضایی باشد تا ذائقه ی شعری خود را باز یابید. این بار با غزلی از شاعر زنجانی "حسین منزوی":

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم


 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

 
 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر


 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 


 

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید


 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

 
 تا کور سوی اخترکان بشکند همه


 از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم


 با وامی از نگاه تو خورشید های شب


 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم


 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود


 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


 تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد


 شک از تو وام کردم و در باورم زدم

 
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل


همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم