نسک

اگر عمر دوباره می یافتم، به هر کودکی دو بال می دادم اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد. (گابریل گارسیا مارکز)

زندگی آیینه ی اندیشه هاست

شعر،هنر و ادبیّات آبشاری است تا سر رویی تازه از خاک برآریم
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ٦٠٠٠
 

   اگر چه از خاک برآمده ایم اما تیره و سیاه است و اگر در آن بمانیم بی قطره ای از باران، چون دانه ای همیشه محبوس در آنیم، بی آن که رویشی از خاک برآریم و تن به آبی آسمان بسپاریم یا چشممان به نوازش آفتابی باز شود.

   قصدم از آشنایی شما با این وبلاگ آشنایی با پاره هایی از قُطر نسک های ادبی کتاب زندگی کسانی است که یا در کنار ما هستند و یا اگرنفسشان را نشنویم! آفتابی هستند بر سر ما . و نه هدفم از این جمع آوری، آنکه با اندوخته های اندکم شما را بیاموزم. 

     صمیمی تر بگویم از همه ی دوستانم چه در جامه ی زیبای دانش آموزی یا غیر آن می خواهم که آنها نیز اگر مطلبی بالنده دارند را به من و دوستان دیگرشان در هر جای از پهنه ی خاک که هستند, معرفی کنند ولزوما نباید درسی باشد.(اگرچه نابودی نمره ی گردِ دو خط پهلو! از نمرهای کلاسی شما هیچ دخلی به این حرفها ندارد!!!و محض علمتان گفتیم! البته زیاد به دل نگیرید!)

منتظر شما

                                   دبیر ادبیّات و زبان فارسی 

   


 
 
معلم و شاگرد
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
 

شعری از خانم سیمین بهبهانی:                                             


بانگ برداشتم : آه دختر 
 وای ازین مایه بی بند و باری
 بازگو ، سال از نیمه بگذشت 
از چه با خود کتابی نداری ؟
می خرم ؟ کی؟ همین روزها. آه
 آه ازین مستی و سستی و خواب 
معنی ی وعده های تو این است 
 نوشدارو پس از مرگ سهراب 
از کتاب رفیقان دیگر۰۰۰
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک 
 این تویی کاین چنین باز ماندی
 دیدهٔ دختران بر وی افتاد 
 گرم از شعلهٔ خود پسندی
 دخترک دیده را بر زمین دوخت 
شرمگین زینهمه دردمندی


 
 
کلاس سوم ریاضی!
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

دست بر قضا یک ساعت خالی را بر سر سوم ریاضی رفتم. بچه ها آخرین نسخه بازی! "پانتومیم" را اجرا کردند. دو گروه شدند و انگار میخواستند " زبان و گفتار"را به من درس بدهند اما نه از زاویه آموزش خشک کتاب های درسی که هنوز با روش مکتب خانه های قرون وسطی! در جهان حجم رنگ ها و رسانه ها و شبکه های رنگارنگ اینترنت و ... درس می دهیم بلکه با روش بازی . این بازی در فضایی شاد سه سطح جامعه شناسی، روانشناسی و زبان شناسی بچه ها را بررسی می کند. در این بازی یک گروه برای طرف مقابل نمایشی صامت رو می دهد و گروه مقابل با داد و هوار و در فضایی کاملا شاد و دور از اغیار!باید مورد نمایش را بیابد. ( که در این جا هدف ما آموزش بازی نیست!) حالا به مثال های نمایش اشاره می کنم که شاید هیچ باجی خانمی در نسل ما نتواند سرعت پاسخ گویی این بچه ها را در یافتن مجهولات غامض! داشته باشه و بعد به علل این "سرعت مندی" دوستان دانش آموزم می پردازم.(درست مانند یک فرضیه علمی!).

مثال ها : یافتن sin/cos (بر اساس پانتومیم)، مار عرق کرده! 


 
 
درگیری امتحان!
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

من هم این مدت که ننوشتم مانند شما درگیر امتحانات بودم  ترم سه و معلمی و آبرو داری و هر جور بود با سیلی صورتم را سرخ و گلگون نگه داشتم ! سخت ترین امتحان من عربی بود و خدا حفظ کنه استادم که سر امتحان ایشان خیلی ها محظوظ می شوند و انحنای سیر معدل دانشگاه نزولی؛ هر چند به لطف الهی ما از آفات مصون ماندیم!

میدونید! شب امتحان عربی عمیقاً در این فکر بودم که آیا "این روا باشد که من در بند سخت" و استاد گرانقدر"گاه بر سبزه و گاهی بر درخت" و با همه پوست و گوشت و خون دریافتم که همین بلا را من نیز شب های امتحان بر سر ده ها طفل معصوم زبان بسته می آورم که هر کدام عزیز ِخانواده ای است محترم. نتایج اخلاقی حاصل از این امر و مشورت با کاردانان بخرد و دلسوز، مرا برآن داشت تا امتحان را به طور کلی از عرصه عالم حذف و عواقب کلیه امور را به خودتان بسپارم!!! حال "گر مرد رهی میان خون باید رفت" و الا بقیه عواقب امور با خودتان. حالا بعد از این همه ریسمون به آسمون بافتن بگید شما با امتحانات درگیرید یا اونا با شما؟!


 
 
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

هر از گاهی از نمک دان سفره ی شاعران ذرّه ای برمی دارم، نمی دانم اگر در کنارم باشند این اجازه را می دهند یا خیر؟! اما می دانم از چرخش در روح و اندیشه ی شما دوباره جان می گیرند و امید که آشنایی با آنان فضایی باشد تا ذائقه ی شعری خود را باز یابید. این بار با غزلی از شاعر زنجانی "حسین منزوی":

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم


 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

 
 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر


 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 


 
 
در غم انگیز ترین غروب چه باید گفت؟
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱
 

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

                                                                محتشم کاشانی(قرن ده )


 
 
در سال روز یاد نیما یوشیج
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 
   به احترام وسعت بیان خود، "قالب" را شکست و نظم کلیشه ای آن را در هم ریخت اگر چه معتقد بود برای بی نظمی قافیه  هم باید نظم داشت! شعر" آی آدم ها "ی نیما شاید یکی از بهترین نمونه های "مشت نمونه ی خروار"  انسان امروز است:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! 
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان!
 
                                               


 
 
از دکتر قیصر امین پور
نویسنده : سارا پورجعفریان - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری                                        
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری                                                        
لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده                           
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری                                                        
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری                                                  

 

 


 
 
← صفحه بعد